چند بیت بسیار زیبا از اشعار حمید مصدق
در شبان غم تنهایی خویش ,
عابد چشم سخنگوی تو ام.
من در این تاریکی ,
من در این تیره شب جانفرسا,
زائر ظلمت گیسوی تو ام.
* * * * * * * * * * *
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک, اما آیا
باز بر میگردی؟
چه تمنای محالی دارم![]()
خنده ام می گیرد!
* * * * * * * * * * *
در میان من و تو فاصله هاست.
گاه می اندیشم ,
ـــ می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری؟!
* * * * * * * * * * *
من در آئینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم.
آه می بینم , می بینم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
* * * * * * * * * * *
چه امید عبثی![]()
من چه دارم که تو را در خور؟
ـــ هیچ.
من چه دارم که سزاور تو؟
ـــ هیچ.
تو همه هستی من , هستی من
تو همه زندگی من هستی.
* * * * * * * * * * *
گاه می اندیشم ,
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی,
روی تو را کاشکی می دیدم.
شانه بالا زدنت را ,
ـــ بی قید ـــ
و تکان دادن دستت که ,
ـــ مهم نیست زیاد ـــ
و تکان دادن سر را که ,
ـــ عجیب! عاقبت مرد؟
ـــ افسوس!
ـــ کاشکی می دیدم!
* * * * * * * * * * *
من به خود می گویم :
" چه کسی باور کرد
"جنگل جان مرا
" آتش عشق تو خاکستر کرد؟