حسرت

 در آینه به خودم نگاه می کنم
خیره می مانم و بهت زده
زیر لب زمزمه می کنم چه آشنای غریبی
از چشمان اشک آلودم هزار قصه تلخ می خوانم
و در چروک چهره ام هزار دیروز رفته از دست را می بینم
چه چیز مانده برایم از آن همه عذاب و اشک و ماتم
هیچ جز چهره ای پیر و شکست خورده
جز نگاهی همچنان منتظر
و جر خاطراتی که مشتی خاک گرفته
هچون کرم ابریشم که برگ می خورد و بزرگ می شود
لحظه لحظه این زندگی مرا می خورد و من هر روزنح
یف تر از روزهای دگر
و امروزم آشفته تر و سردتر از هر دیروزی
اما در این همه سردی آنچه که هیزم گرمی است و تنم را از سرما می رهاند
چهره محو توست چرا که دیگر خوب به یاد نمی آرمت

اما بدون به یاد آوردن چهره ات هم هنوز عاشقت مانده ام
و اشکهایم هر روز مزار کهنه خاطرات را در سینه پوسیده ام شستشو می دهند
دیگر هیچ 
هراسی
 نیست چرا که دیگر اندکی دقیقه بیشتر نمانده است به وصال همیشگی تنم با خاک
دیگر نه منتظر می شوم نه می خروشم تنها نظاره می کنم
آری نظاره می کنم این سرنوشت رفته از دست را
و رهایم رهاتر ازهر اندیشه آزادی که هیچ مقصدی در پیش ندارد
و دل کنده ام از هر چه که مرا به بودن وادار می کند
پلک فرو می بندم و باز هم در سکوتی مبهم تو را به یاد می آرم
آری برای همیشه به تو فکر می کنم
چرا که هر گاه پلک بر می بندم جر تو هیچ چیز آرامشم را تضمین نمی کند
پس برای ابد پلک فرو می بندم از این همه تشویش تا در آرمشی شگرف از خیال تو آسوده بخواب


اگر  می دانستی که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.


ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت،
بهانه ای برای زیستن ندارد.


ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت
دارم

همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را...  قلبت را...  حرفت را...


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش
را دوست می دارد.


کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی . . .

تو هم تنهام گذاشتی ...............

تو هم تنهام گذاشتی ...............

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک, اما آیا

باز میگردی؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد!

در میان من و تو فاصله هاست.

 گاه می اندیشم   ,

ـــ می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

من در آئینه رخ خود دیدم

 و به تو حق دادم.

آه می بینم , می بینم

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

 چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور؟

                                     ـــ هیچ.

من چه دارم که سزاور تو؟

                                    ـــ هیچ.

تو همه هستی من , هستی من

تو همه زندگی من هستی.

تو چه داری ؟

                               ـــ همه چیز.

 من چه دارم؟

                             ـــ هیچ

 

تو چه کم داری؟

                  ـــ هیچ.

 

 

 

هیچکس با من نیست

هیچکس با من نیست

که صمیمیت دستانم را دریابد

و مرا درک کند

هیچکس با من نیست

که دم پنجره تنهایی بنشیند

و تماشاگر غم بارش باران باشد

و من همان مرغک غمگینم در کنج قفس

که تمام سخنش تنهائی است

من چنان شاپرک محزونم

که با اندازه تنهائی خود غمگینست

بالهایم زخمی است

اه ای دست نوازشگر باد

تو در اغوشم گیر

تشنه ی پروازم

پر کشیدن به سر کاج بلند

و کجاهای پر از سبزه و گل

اه...

باز هم من ماندم و تنهایی

 

بازهم من ماندم و تنهایی

باز هم من ماندم و جاده ای که حاکی ازگذر تو ست

باز هم من ماندم و قصه ای که انگار دنباله ای ندارد.

باز هم من ماندم و هزاران واژه نانوشته.

بازهم من ماندم و حسرت دیدنت.

باز هم من ماندم وبغض نشکفته در گلویم.
باز هم ......................................


به گمانم همه چیز تمام شده است.

به گمانم دیگر کار از کار گذشته است...

به گمانم باید باور کنم که قصه تمام شده است


به گمانت می توانم باور کنم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به گمانم باید باور کنم که انتظارم به پایان رسیده است .


به گمانت می توانم باور کنم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


حال تو مانده ای و یک دنیا حرف نگفته

حال من مانده ام و یک دنیا تنهایی

و یک دنیا رویای ویران شده


که سهم من و تو از هم ،همین شش حرف ساده ایست که وسعتی بی انتها دارد.

حال من  مانده ام و یک دنیا آرزو

باورم نمی شود که قصه عشقمان تمام شده باشد وما مانده باشیم و یک دنیا هیچ !

باورم نمی شود


باورت  می شود؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

همه چیز تمام شد.به سادگی خواب ، به سادگی لبخند های پاک تو ، به سادگی رقصیدن قاصدک در باد.

از تو می پرسم ای همه خوبی

به گمانت باورم میشود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدای من بگو به من

 

خدای من بگو به من

از کنار من چگونه رفت؟

گل ناز من تو بودی تو

بی تو هر ثانیه به غم رسیدم

با فکر تو همیشه سوختم


 

در آن لحظه که زنجیرهای سکوت در هم شکست
در آن لحظه که گرمای وجودت را حس کردم
تو , مرا نمی دانستی
اما ...........
من از دور می فشردم دستانت را
درد و دل کردن با تو را به هزار لحظه شادی نخواهم داد.
شاید تو در همهمه صحبت با دوستانت بودی
اما......

من در آرامش خیالم در سخن گفتن با تو
زمزمه می کنم..
آهای.........
می شنوی صدایم را
فریاد خواهم زد. رو به دریا. بالای سر کوه,
این منم که به سوی تو سرازیرم
ببین مرا
اگر این بغض امانم می داد
زمزمه می کردم برایت,..........
التماس را ببین
رو به رویت ایستاده ام و فریاد می زنم اما...........
مرز فاصله نگذاشت ببینی صدایی از من
آرام می گویم, آرام فریاد می زنم.
آه.................
فاصله را ورق خواهم زد.
زمزمه می کنم, ببین مرا, رو به رویم ایستاده ای
شگفت نمی بینی مرا,
بغض گلویم را رها کرد
حال گریه امانی برای سخن گفتن با تو را نمی داد
سخن گفتی:
از چه پریشانی
بگو , بگو ,
می شنوم تو را
گفتم:دریا شو ,..............
شنا خواهم کرد در وجودت ,
خورشید شو می پریدم در آسمانت
اما................................................

اما افسوس که.........................................................
.............................